تبليغاتX

زندگي من و تو

زندگي من و تو

مغرور بودن به دانش خود بدترین نوع جهالت است

خيلي اهل خاطره نويسي نيستم. يعني يه جورايي اصلا اهل خاطره نويسي نيستم.

شايد باورتون نشه ولي 4 سال پيش يه دفترچه خاطرات خريدم و فقط يك خاطره توش نوشتم.

هنوز دفتر رو دارم چون حضورش واسم يه  خاطره است.از خود دفترچه بيشتر خاطره دارم تا خاطرات ننوشته توش.

اوه يادم رفت سلام كنم!!  سلام...

 

جمعه پيش  سر آزمون قلم چي كه براي پيش دانشگاهي بر گزار ميشد مراقب آزمون بودم. اتفاقا همون كلاس و همون محيط دوران پيش دانشگاهي خودم بود. تو تمام 4 ساعت مدت آزمون به جاي اينكه مراقب بچه ها باشم  داشتم به خاطراتم فكر ميكردم.خيلي واسم لذت بخش بود.

همون جا بود كه تصميم گرفتم واسه دل خودم و ثبت خاطراتم يه پست در موردخاطرات  دوران              پيش دانشگاهيم بنويسم.

از اونجايي كه خاطراتم زيادن اونا رو تو چند تا پست مختلف ميذارم. از هر كدوم هم اگر عكسي داشته باشم تو پست قرار ميدم.آخه تو مدرسه نميشد گوشي ببريم و خيلي از عكسايي كه گرفتم يواشكي بوده .

واسه اين دفعه يك خاطره بيشتر نميذارم. به دو دليل:

 اول دوميش رو ميگم: شايد شما خوشتون نياد(البته بهتره سعي كنين خوشتون بياد)

اوليشم اينكه : الان ساعت 2 نصفه شبه و من خوابم مياد(البته تا بخوام آپ كنم و عكسا رو هم آپلود كنم فك كنم بشه 3)

سوم اينكه : قلم خوبي براي نوشتم خاطره ندارم ( اين يكي شكسته بنديه(نفسي) و الا همون دوتاي اولي دلايل اصلي بودن)

 

1-  زمستون 86 و يك هفته تعطيلي مدارس:

دقيق يادم نيست كه توي دي ماه بود و يا بهمن ماه كه برف سنگيني ميومد.دقيقا همون موقعي بود كه به خاطر سرماي شديد مملكت دچار كمبود گاز شده بود و كلي از ادارات و مدارس تهران به خاطر سرما و مصرف كمتر گاز تعطيل شده بودن.

از شانس خوب ما هم  تو همون ايام بود كه مدرسه يك اردوي مطالعاتي رو براي بچه هاي پيش دانشگاهي برنامه ريزي كرده بود تا درسامون رو تو يك هفته دوره كنيم.

برنامه ريزي درسي طوري بود كه از ساعت 30/7 صبح شروع ميشد و تا 30/8 شب ادامه داشت.

يهو زد و هوا از روز اول اردوي ما برفي شد و شدت برف هم به قدري بود كه از روز دوم مدارس تعطيل شدن.

منم كه از شدت خوشحالي سر از پا نميشناختم تازه كلي حال كرده بودم كه يهو تلفن زنگ زد و مستر خالقيان(معلم راهنماي پيش دانشگاهي) گفت: فردا چون اردوي علمي دارين بايد بياين مدرسه و درس بخونين.

 ما هم كه كلي حالمون گرفته شد با كلي ناراحتي و نق و غر و فحش دادن به آسمون و زمين صبح پاشديم  رفتيم مدرسه.

به خدا تو اون سرما اگه سگو ميزدي از خونش نميومد بيرون چه برسه به ما بدبختا...

بالاخره با كلي ناراحتي رسيديم مدرسه.

حالا اومديم تو سالن بشينيم درس بخونيم مگه ميشد!!!

به قدري هوا سرد بود كه تمام بدنمون مي لرزيد.از شانس خوب ما هم اون روز گاز منطقه رو قطع كرده بودن. يعني كل سيستم گرمايشي مدرسه تعطيل!!

جاتون خالي همه كله ها تو كتاب بود و صورتا رو چسبونده بوديم به صفحه هاي كتاب.( نه به خاطر درس خوندن بلكه به خاطر گرم شدن!!!)

يه يك ساعتي كه گذشت ديديم نميشه تحمل كرد. همه صداشون در اومده بود.

نه بخاري بود نه شوفا‍‍ژ.

تنها فكري كه به سرمون زد اين بود كه بريم پتو ها رو از تو كمدامون بكشيم بيرون تا با پتو خودمون رو گرم كنيم.

خلاصه اون روز كلي مثلا درس خونديم. همين جوريش كه از درس خوندن چيزي نمي فهميديم حالا فكر كنين مخامونم يخ زده باشه ديگه چي ميشه!!

حدود ساعتاي 3 – 4 بودكه مستر خالقيان ديد ديگه نميشه بچه ها رو كنترل كرد.واسه همينم گفت ميتونين برين خونه هاتون ولي به شرطي كه طبق برنامه تعيين شده درساتون رو بخونين.

ما هم كه ديگه انگار از زندان آزادمون كرده باشن پاشديم رفتيم خونه و يك هفته واسه خودمون عشق و حال كرديم. من كه شايد به زور نصفي از برنامه رو اجرا كردم ولي بقيه رو خبر ندارم.

 

اينم عكسايي كه با گوشيم گرفتم.

خودم(يادش به خير چه دوراني بود)

خودم در حال درس خوندن

سروش،محسن،پدرام

محسن،پدرام،سروش

بهرنگ،علي

بهرنگ،علي

رضا،احمد

رضا،احمد

- اونسال يه  بار ديگه هم تو ايام امتحانات ترم 1 برف شديدي اومد ولي مدارس تعطيل نشدن.

تا اونجايي كه يادمه امتحان گسسته داشتيم و سراسري برگزار ميشد.

وضع خيابونا به شدت افتضاح بود.يه مسير 15 دقيقه اي شايد به راحتي 1 ساعت طول ميكشيد.

به همين خاطر هم مسئول امتحانات مدرسه صبح نتونسته بود بره آموزش پرورش و برگه سوالات رو تحويل بگيره. يعني اصلا امكانش نبود كسي بخواد بره تو خيابونا با اون ترافيكي كه درست شده بود.

رفتن هر كس با خودش بود و لي برگشتنش نه!!

ما هم كه كلي خر كيف شده بوديم كه آخ جون امتحان برگزار نميشه (البته اينا شايعاتي بود كه بچه ها درست كرده  بودن) ديديم آموزش پرورش منطقه سوالات رو رو سايت اداريش قرار داده تا مسئولين مدارس با شماره رمز هايي كه دارن برن و سوالات رو پرينت بگيرن.

بالاخره امتحان اون روز هم با چند نفر غايب و دو ساعت تاخير به طرز بسيار هتلي ( كلي تقلب و ...)

برگزار شد.

 ..............................

پ ن : اگر دوست دارين پست بعدي هم خاطره باشه ميخواين كدوم يكي رو بنويسم ( لطفا انتخاب كنين) :

 ۱-     ماجراي با تيغ تراشيدن سرم.

2-     ماه رمضان و برنامه افطاري تو مدرسه

3-     خود درگيري هاي مضمن با خودم

4-     برنامه كار گروهي در مدرسه و حاشيه هاي اون

 

نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 2:55 توسط امید | |

سلامي به لطافت هواي بهار امسال!!

چطورين؟

بدون مقدمه بگم كلي مطلب داشتم واسه اولين پست 88.

ولي خوب با خودم گفتم شايد اين جملات، هرچند كم و كوتاه هستن اما ارزش شنيدن و فكر كردنشون خيلي بيشتر از مطالب ديگه باشه.

                                                                                                     

ارجمند ترين مردم كساني هستند كه ادب دارند.

حضرت علي (ع)

 

تمام افكار خود را روي كاري كه داريد انجام ميدهيد متمركز كنيد.پرتوهاي خورشيد تا متمركز نشوند نميسوزانند.                                              (گراهام بل)

 

بيشتر مردم فقط بخش كوچكي از توانايي هايشان را به كار ميگيرند.   

  هر چيزي را كه تجربه ميكني قرار است درسي به تو بياموزد.             

(مارك فيشر)

 

 سرچشمه همه فساد ها بي كاري است .     

(پاسكال)

 

مرد بزرگ به خود سخت ميگيرد و مرد كوچك به ديگران.   

(كنفوسيوس)

 

شور و شوق هر مشكلي را به يك فرصت تبديل ميكند. 

(آنتوني رابينز)

 

خطاهاي ديگران را مثل خطاهاي خودت تحمل كن.

(فنلون)

عوام ثروتمندان را محترم ميشمارند، خواص دانشمندان را.

(افلاطون)

 هميشه حرفي را بزن كه بتواني بنويسيش.

(ناپلئون)

 ....................................................................................................................

 پ.ن: نميدونم چرا من هميشه با اين جملات قصار مشكل داشتم.وقتي ميديدم يه جمله خيلي درپيت رو فقط به خاطر اينكه از دهن يه آدم مهم در اومده رو سر در خيلي جاها مينويسن اعصابم خورد ميشد. با خودم ميگفتم آخه اين چار تا كلمه رو كنار هم چيدن چه ارزشي داره كه از اون به عنوان جملات قصار ياد ميكنن.

خلاصه بعد از مدتي درگيري ذهني با خودم به اين نتيجه رسيدم كه اين كلمات نيستند كه با ارزشن بلكه چون از دهن يه آدم با ارزش در اومدن اينقدر موندگار و پر طرفدار هستن!!

 

ارزش انسان به كلمات نيست بلكه اين كلمات اند كه از انسان ارزش مي پذیرند.  (امید)

(به به ... به به.. كلمات عالي پر معنا!!)

                                                   

نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 20:1 توسط امید | |